X
تبلیغات
تو خوبی
تو خوبی

دقیقه های مرا پر کن از خیال خودت دقیقه ای که تهی باشد از تو مال خودت
بی وقتی


وقتی کسی را که نداری دوست داری

با عشق داری روی خود، پا می‌گذاری
وقتی به جای "من"، ضمیرت می‌شود "تو"
از "تو" برایت مانده یک "او" یادگاری...
وقتی که غیر از خاطراتی گنگ و مبهم
چیزی نداری که نداری که نداری...
وقتی هوایت ابری است و بغض داری
تا شانه می‌بینی هوس داری بباری...
وقتی برای زندگی یک راه داری
از راه سهمت می‌شود چشم انتظاری...
وقتی که هی نه می‌شود، نه می‌شود، نه...
وقتی که آری بوده، آری بوده، آری...
وقتی نمی‌خواهی که تنهایی بمیری
امّا در آغوش خدا هم بی قراری...
وقتی بمیری پیش از آن که مرده باشی

باید به قدر زندگی طاقت بیاری



[ ][ پنجشنبه دهم مرداد 1392 ][ تهی]

آدم وقتی پای دلش وایسه

ته ش هرچی باشه خودش خواسته

آدم تا نمونه به پای خودش

نمیتونه پای کسی وایسه
[ ][ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ][ تهی]
........
رهــــا کن غیـــــر مــــن را. اشتـــــی کـــن با خدای خـــــود. تو غیــــر از مـــــن چه میجووویـــــی؟ تو با هــــر کس غیـــــر از من چه میگویـــــی؟ تو راه بندگـــــی طی کـــــن من خداایـــــی خوب میدانم. تــــو دعوت کــــن مــــرا با خـــــود به اشکـــــی، یا خدایـــــی مهمانـــــم کن.که من چشمــــان اشـــــک الودت را دوســــــت میـــــدارم.طلـــــب کن خالـــــق خود را. بجـــــو مــــا را تو خواهـــــی یافت. ک عاشـــــق میشــــوی بر ما و عاشــــق میشـــــوم بر تو ک وصــــــل عاشـــــق و معشــــــوووق هــــم اهستــــه میگویـــم: *خدایـــــــــــــــی* عالمـــــــــی دارد...


ممنون از سارا بابت این مطلب (کپی از کامنت ایشون)

[ ][ سه شنبه هجدهم تیر 1392 ][ تهی]
تهی
دقیقه های مرا پر کن از خیال خودت

دقیقه ای که تهی باشد از تو مال خودت



[ ][ یکشنبه نهم تیر 1392 ][ تهی]
تو اما...

آدم‌ها 
یا شعرند 
یا شاعرند 
یا آدم نیستند!

[ ][ سه شنبه چهارم تیر 1392 ][ تهی]
توبه

 ز بس که توبه نمودم ز بس که توبه شکستم 

فغان توبه برآمد ز بس شکستم و بستم...

[ ][ سه شنبه چهارم تیر 1392 ][ تهی]
… برای زینت

“ما در یکی از شهر های غرب کشور زندگی می کردیم.. من که اون وقتها مثل الان نبود .. جوان بودم و خوش تیپ عاشق دختری شدم… ولی عاشق ! ها !! رفتیم خواستگاری ولی دختررو بهم ندادن… من ول کن نبودم.. بازهم رفتم… بازهم رفتم…ولی ندادن که ندادن… آقا یاغی شدم زدم به کوه .. اسلحه برنو روسی خوش دستی داشتم ، برش داشتم و زدم به دل کوه… شبها می آمدم توی روستا و گلوله در می کردم.. توی کوه پناهگاهی نداشتم جز یه چیزی شبیه غار… باد و باران نمی شناختم…. دیگه همه اهالی محل می دونستن که کار منه… هرشب یا چند شب در میان می اومدم و شلیک می کردم و می رفتم.. پاسگاه هم نتونست منو گیر بندازه…”
سبیلش سیاه و سفید بود وصورتش چین و پف های نشان از گذر زمان… قدری چاق بود اما محکم و با اراده به نظر می رسید… ادامه داد : ماه ها طول کشید… شکل جنگلی ها شده بودم….خلاصه تمام اهل محل شدن خواستگار برای من که بابا خوب این عاشقه … دختره رو بده بهش ببره مام از این دردسر نجات بده… ولی بالاخره وادارشون کردم که دختره رو بهم بدن… خودمونیم ولی اونم عاشق من بود…. بعدها می گفت که هرشب منتظر صدای شلیک من بوده… این براش آرامش بخش بوده…الانم که شکر خدا این سومین دختریه که دارم شوهرش می دم….. اینم خانمم … زینت بیا…”
مادرعروس هم آمد و با من احوالپرسی کرد و من هم تبریک گفتم و از پدر عروس خواستم تا برای امضای اسناد نزد من بیاید… مرد، تسبیح درشت دانه اش را در جیب کت جا داد و با یک یاعلی شروع به امضا کرد.
تجربه یک عاقد : عملکردش را کاری ندارم اما جنس عاشقی قدیمی ها گویا از عنصر دیگری است نه آلیاژهای شکننده حال حاضر


به نقل از وبسایت خاطرات یک عاقد

[ ][ شنبه یکم تیر 1392 ][ تهی]
........

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

  تا با تو بگویم غم شب های جدایی

[ ][ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ][ تهی]
کرگدن و پرنده


یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.


کرگدن گفت:



[ Continue ]
[ ][ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 ][ تهی]
........

تو را به آب و به آیینه‌ها قسم که نرو
تو را به آب و به آیینه‌ها قسم که بمان
تو را به آب و به آیینه‌ها... خداحافظ...

[ ][ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ][ تهی]